تبليغاتX
وبلاگ شخصی علی اصغر محمدامینی - به يـاد شـريعتي- به قلم علی اصغر محمدامینی
بیان دیدگاه های اجتماعی,فرهنگی,سیاسی و اقتصادی

بيـاد شـريعتي -به قلم علی اصغر محمدامینی

روزنامه سرچشمه، شماره 284 دوشنبه 6 تير ماه 1384

بسيار بوده اند کساني که در طول حيات خويش هياهوي بسياري به راه انداختند و به نام و نان دست يازيدند. رفتند و با رفتنشان ديگر نجوايي هم از ايشان به گوش نرسيد اما پس از گذشت 28 سال هنوز سخن از شريعتي به ميان مي رود همچنان روح پرشور و شعف او صميمانه و مشتاقانه در ميان اين نسل ـ نسل سوم ـ نشسته است و دل نگران است تا مبادا نشانه هاي راه گم شود.

سرماندن شريعتي و جاري شدن او در روح زمان در چيست؟

آيا مانايي او را بايد وامدار بيان جذاب و قلم سحر کننده اش بدانيم؟

آيا او ماند چون هنرمندي کامل بود؟ 

آيا ماندن او را بايد مديون دستاوردهاي علمي ـ تحقيقي دانست؟

آيا او ماندچون دانش اموخته و فارغ التحصيل دانشگاه سورين فرانسه بود؟

آيا...

راز ماندگاري شريعتي را بايد در کدام بخش از آراء و آثار او دانست، اسلاميات، اجتماعيات يا کويريات؟

کدام چهره شريعتي ميتواند با شاگردان نسل سوم خود سخن بگويد و با کدامين سيما ميتواند بر روح سرگردان اين نسل هويت بخشد؟

شريعتي افکار، انديشه ها، گفته ها و نوشته ها و زندگي علمي خود را در سه قالب کلي اجتماعيات، اسلاميات، کويريات طبقه بندي مي نمايد.

او کويريات را بيش از همه دوست ميدارد آيينه خود ميداند که منعکس کننده ذات وي است. اصل شريعتي را بايد در کوير جستجو کرد. محرک کار و زندگي او همان کوير است و انسان زنده بايد کويري باشد چرا که خود را نمونه تصادفي مردم ميداند و تم اصلي هر يک از سه قالب را مخلوق، خالق و خويش تشکيل ميدهد.

وي از کويريات شروع و وارد اجتماعيات و اسلاميات شد و دوباره در کويريات نيز خاتمه يافت.

او به تاريخ چه ايرانيش، چه اسلاميش و چه غير اسلاميش علاقه وافري داشت و هر سالک دل سوخته و عاشق دردمند و مسئول به سرنوشت همنوعان و خود را سفارش به آشنايي با آن ميکرد.

هيچ وقت خود را يک محقق بانزاکت و پشت ميزنشين در کنج کتابخانه نشسته نمي دانست که در برج عاج خود زانوي غم به بغل گرفته و بدور از درد مردم قصد نسخه پيچي را دارند.

او خود را وارث هزاران سال سختي و شکنجه و درد ميدانست که مي بايست درد را حس کند و بجاي همه افراد بشر از اين درد فرياد بزند.

او خود را به بردگان سياه فراعنه مصر که با جان خود اهرام مصر را بنا نهادند بسيار نزديک مي ديد اگر چه هيچگونه قرابتي جز انسان بودن با آنان نداشت.

وي تمامي زندگي، وجود، دانش، نبوغ و قلم خود را وقف اسلام کرد و همه چيز خود را در اين راه نهاد و به قول خود تمام عمر فکري و اعتقادي اش را به يکبار وقف عشق ورزيدن به پيامبر، علما و آلش کرده است و تلاش ميکند شيعه عدالت خواه و مکتب آزاديخواه و تشيع را دوباره زنده کند.

شريعتي مجسمه(نه) بود، نه گفتن به مثلث شوم زر و زور و تزوير و نه گفتن به تثليث استبداد، استثمار و استعمار، وي يقيناً سنت شکني قهار و جسور بود که هم و غم او پيراستن دين از زوائد و آراستن آن به چيزهايي بود که مقعول زمان و مکان و بشر بود و علاوه بر آن به تصوير در آوردن اسلام مدرن، راستين و پويا.

براستي بايستي او را يکي از افراد موثر در انقلاب مردم ايران در سال 1357 دانست. به ويژه در سطح دانشگاهها و مراکز علمي جايي که او با يک چهارچوب و خط مشي اسلامي ـ انقلابي نقش ايدئولوگ غير رسمي روشنفکران مسلمان را ايفا کرد.

البته بايد به اين نکته هم توجه داشت که هيچکس بدون خدشه و خطا نيست و همه بايد زير تيغ تيز نقد گذاشته شوند همانطوريکه شريعتي نيز بصراحت اين موضوع را در مورد خودش بيان نموده است. «من جامع معقول و منقول نيستم و فقط در يک رشته خاص چيزي بلدم و همه مسائل را از همان وجهه اجتماعي و جامعه شناسي است که مطرح ميکنم پس انچه مي گويم تمام آنچه که در اين باب بايد گفت نيست بلکه آن چيزي است که مي توانيم در اين باب بگويم.»

شريعتي به دنبال اين بود که چگونه زيستن و چرا زيستن را بياموزد و نه آن که فقط زندگي کند آنطوري که خيلي ها مي کنند.

چگونه مردن نيز برايش مهم نبود که چرا در صورت تحقق اولي، دومي نيز خود بخود حاصل ميشود.


شريعتي عمر خود را صرف سه چيز گرانبها نمود:

تعليم ـ نوشتن ـ و سخن گفتن که در اين بين به نوشتن عشق و علاقه خاصي داشت. با نوشتن به عمق سکوت و تنهايي مي رفت که ارادت خاصي بدانها داشت. در تنهايي خود را بهتر و بيشتر ميشناخت و مي يافت و چه تلخ است که انسان دوستي به نام تنهايي نداشته، آن را نفهمد و لمس نکرده باشد البته آن جدايي از گوشه گيري که متضاد اجتماعي بودن و در گروه بودن است تفاوت دارد. گوشه گيري يک نوع بيماري رواني است. تنهايي معبد خود شناسي فردي است.

گوشه گيري و منفي گرايي با هم عجين هستند و تنهايي آماده کردن روح براي آينده است.

در مسير ساخته شدن ساختار ذهني و روحي شريعتي عوامل و افراد زيادي دخيل بودند که در اين ميان بايد از پدر وي نام برد که سازنده روح وي بوده، کسي که الفباي فکر کردن را به وي آموخت، چگونه انسان بودن، مسلمان بودن و ماندن را، سپس از گورويچ بايد يادي کرد که عينک  جامعه شناسانه اي به وي عطا کرد و ديد او را علمي تر نمود و از برک و کارل مارکس که مذهب را در جام جامعه شناسي ريختند و به او خوراندند و بالاخره از ماسينيون که زيبا زيستن زيبا فکر کردن زيبا عشق ورزيدن و در يک کلمه زيبايي را به او نشان داد و انسان بودن در حد عالي را بوي ياد داد.

اکنون به سوالات اول اين نوشتار بر مي گريدم و سعي مي کنيم پاسخ مختصري به آنها بدهيم راز ماندگاري افکار شريعتي تا زمان حاضر را مي توان در دو محور بررسي کرد.

 

الف: عوامل بيروني و پيراموني تاثير گذار:

1-           بي مهري و کم توجهي دستگاههاي تبليغاتي به شريعتي پس از پيروزي انقلاب: شايد شريعتي تنها شخصيت انقلابي باشد که پس از انقلاب به شدت مورد بي مهري و کم توجهي دستگاههاي تبليغاتي واقع شد. نه تنها روز درگذشت آن مرحوم مثل برخي شخصيتهاي انقلابي به عنوان روزي خاص ناميده نشد بلکه  تاريخ آن نيز در تقويم هاي رسمي نيامد.

سالهاي سال در اواخر خرداد ماه مجامع عمومي و محافل دانشگاهي  غرق در درياي احساس تاثر و تالم مي شدند اما هيچگاه دوربين صدا و سيما نتوانست انها را ببيند با اين که در سالهاي اخير برخي از سخنرانيهاي شريعتي در سالگرد 29 خرداد به مدت بسيار کوتاهي در تلويزيون استفاده مي شود ولي پس از گذشت اين همه سال نوعي سردرگمي و بلاتکليفي در تائيد يا رد انديشه هاي شريعتي در بين دولتمردان نظام جمهوري اسلامي حاکم است.

2-     دور بدون مزار شريعتي از ايران و غربت و مظلوميت او: کساني که از نزديک توفيق زيارت قبر شريعتي را در يک اطاق تاريک و محجور گوشه قبرستان زينبيه دمشق ديده اند از نزديک شاهد مظلوميت اين بزرگ مرد بوده اند.

3-    برخواستن از ميان چهره هابي دانشگاهي و عدم تعلق به جامعه مبلغان رسمي دين: از آنجا که او يک چهره دانشگاهي و تحصيل کرده بوده هيچگاه چهره مبلغان سنتي و رسمي دين را به خود نگرفت و ترويج و تبليغ اسلام را به عنوان يک شغل و يک حرفه پيشه خود نساخت او معلم بود نه مبلغ از اين رو تاثير کلامش بسيار بيشتر از مبلغان رسمي دين بود. او با نگاهي انساني چهره هاي اسلام را به عنوان الگو به صورت زنده و پرشور معرفي کرد چهره محمد، سلمان، ابوذر و ... را به گونه اي به تصوير کشيد که گويي آنها نيز مانند ساير انسانها ديگر زميني اند و به ماوراء الطبيعه تعلق ندارند.


ب ـ عوامل دروني و انديشه اي او:

1ـ ارائه انديشه اي نو و خلاق با قرائتي ساده و انقلابي از دين.

2ـ کشف خلاء هاي روحي و معنوي مردم و پرداختن به آن

3ـ کشف زبان گفت و گو با مردم

4ـ داشتن رويگرد نو نسبت به دين به بيان ديگر شريعتي بيشتر به دنبال زدودن زنگارهاي سنتي از دين بوده است نه افزودن آئين ها و مناسکي که جايگاهي در درون دين نداشته اند.

5ـ طرح دين به عنوان برنامه زندگي نه تجربه شخصي و هدايت معنوي براي يادآوري آخرت.

6ـ داشتن ابعادي انساني و عاطفي در انديشه هاي او.

7ـ و سرانجام او هيچگونه دغدغه محبوبيت و شهرت نداشت.

بهترين سند اين ادعا آثاري است که هيچگاه به نام خودش منتشر نکرد بلکه با اسامي مختلف و مستعار، علي مزينان، علي زماني، احسان مزيناني، علي رهنما و ... آنها را انتشار داد چرا که تنها دغدغه اش گفتن و پرداختن بود و معتقد بود به سرعت از دست مي رود و اينگونه است که او زنده و جاويد همچنان بر قلبها حکومت خواهد کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 10:43  توسط خودم  | 

POWERED BY: BLOGFA.COM