پرسیدم "چه آرزویی داری؟
گفت "کاش رفته بودم"ا
آرزویش دیگر بوی آسمان را نمی داد. دلش مردن را می خواست، فقط بخاطر آنکه غریب شده بود در شهری که مردمش او را قهرمان خود کرده بودند و حالا انگار همه چیز از یادشان رفته بود.
****
توی صف بانک ایستاده بود. هوا خفه بود. نفسش هر لحظه بیشتر می گرفت. اسپری را از جیبش درآورد و چند بار توی دهانش زد. چهره اش آشنا بود اما یادم نمی آمد که او را کی و کجا دیده ام. نگاهش با اضطراب، از روی مردمی که جلویش ایستاده بودند، می گذشت. صف به سختی تکان می خورد. دوباره دست در جیبش کرد و این بار یک کارت را بیرون آورد. با صدایی که به زحمت از حنجره اش درمی آمد، به نفر جلویی گفت: "آقا من جانبازم؛ نمی توانم توی صف بایستم. اگر ممکن است..." نفر جلویی نگذاشت حرفش تمام شود. چشم هایش را توی صورت مرد درشت کرد و گفت "خب جانبار هستی که هستی...."
جانباز فقط نگاهش کرد. کلمات تند تند از دهان مرد جلویی بیرون می آمد و دیگر برای جانباز مفهوم نبود. یکباره توی صف بانک ازحال رفت. چند نفری زیربغلش را گرفتند و او را کنار کشیدند. پیرمردی که حرف های مردعصبانی را شنیده بود، داشت او را سرزنش می کرد.
وقتی رسیدم بالای سرش، یادم آمد که او را در بیمارستان ساسان دیده بودم. حدودا دو سال پیش، در طبقه جانبازان بستری شده بود. شیمیایی جنگ بود و حالش خوب به نظر نمی رسید. حالا بعد از دوسال، خیلی شکسته به نظر می رسید. همان روز در بیمارستان ساسان بود که پرسیدم چه آرزویی دارد، و او گفت که ای کاش رفته بود؛ فقط بخاطر اینکه حس می کرد دیگر کسی او را نمی خواهد، دیگر کسی دوستش ندارد؛ و از اینهمه بدتر، دیگر کسی او را به خاطر نمی آورد.
همه کسانی که در بخش جانبازان بستری شده بودند، گلایه ای داشتند؛ هم از خودشان، هم از مردم، و هم از بعضی مسئولان. جانبازان اعصاب و روان بیش از بقیه، از خودشان شاکی بودند چون دست هایشان را نمی شناختند وقتی همسرو فرزندانشان را زیرکتک می گرفتند. از خودشان بدشان می آمد وقتی بعد از حمله عصبی، ظرف های شکسته و بچه های کبودشده را جلوی چشم هایشان می دیدند...
"دراین لحظه بود که آرزو کردم ای کاش رفته بودم و این روزها را نمی دیدم... همسرم را تاحد مرگ، زده بودم. دخترکوچکم را هم پرت کرده بودم. هردویشان، مثل دو پرنده مجروح..."
بغض در گلویش شکست و نگذاشت حرفش را ادامه دهد. می دانستم که بقیه شکایتش از خودش چه بود... باز همان حکایت تلخ اثرات موج انفجار، بمب های شیمیایی و شیمی درمانی... باز همان قصه تلخ؛ کتک و خشونت در لحظاتی که آن آدم انگار دیگر خودش نیست، مثل اینکه کسی دیگر در او زندگی می کند، هیولایی که ناگهان سربلند می کند، بیرون می زند و هرچه و هرکه را سرراهش هست، نابود می کند. او می گریست و من پیش خودم فکر می کردم که چقدر رنج می برد؛ از خودش که نمی داند کیست، و نمی داند چرا لحظه ای آدمی دیگر می شود، و نمی داند کی آن وحشت به سراغش می آید...
از دیگران هم شکایت داشت؛ از همه کسانی که نگاهشان به او نفرت آمیز بود؛ و چه تلخ که حتی از یادش برده بودند. من آن روز در بیمارستان ساسان، فقط حرف هایش را شنیدم و دو سال بعد، در صف طولانی بانک شلوغ، حرف هایش را با چشم های خودم دیدم و با تمام وجودم حس کردم. یادم آمد که می گفت "بچه های نسل جدید، اصلا ما را نمی شناسند و نگاهشان به ما طوریست که انگار آدمی عجیب و غریب را از سیاره ای دیگر می بینند." آن مرد عصبانی توی صف بانک، از نسل جدید نبود؛ سن و سالش هم اندازه نسلی می زد که دوره جنگ، در فاصله سنین کودکی تا نوجوانی بودند؛ و حتما هنوز یادشان نرفته بود که محله های شهر، آن روزها چه حال و هوایی داشت؛ هر روز شهیدی را روی دست می آوردند، یا پسری را که مجروح شده و بدون پا، بدون دست، یا بدون چشم به خانه بازگشته بود...
شکایت داشت از کسانی که حالا مسئولیتی دارند و دیگر شنوای خواسته های جانبازان نیستند. او برایم از تلخی برخوردهای سرد و توهین آمیز بعضی مدیران گفت، از اینکه دیگر کسی حوصله شنیدن حرف هایش را ندارد، از اینکه ساعتها باید پشت درهای بسته مدیران بنشیند و درنهایت متوجه شود که مدیر، از در پشتی رفته است. برایم گفت از لحظه های سختی که هیچ کس حاضر نیست حتی برای نیم ساعت، پای حرف های او بنشیند...
چه سخت است زندگی در دنیایی که دیگر نه خودت، خودت را دوست داری، و نه دیگران تو را تحمل می کنند. او هنوز به تلخی می گریست و من نمی دانستم باید چکار کنم.
صدایش را صاف کرد و گفت : "شما که دستت به جایی بند است، از طرف ما بنویس که ما چیز زیادی نمی خواهیم، جز کمی احترام. کمی قدرشناسی... شاید کسانی مثل ما باشند که از اسم و وضع جانبازی شان، به خیلی جاها رسیده اند یا خیلی استفاده ها کرده اند، اما بنویس که همه ما اینطور نبودیم و نیستیم..."
***
بالای سرش ایستاده بودم. نیم خیز نشسته بود روی موزاییک سرد بانک.
"مرا یادتان هست؟"
با چشم های بی رمقش، نگاهم کرد و گفت "نه"
خودم را معرفی کردم: " دو سال پیش ... بیمارستان ساسان..."
خنده تلخی کرد و سر تکان داد.
پسر جوانی که برایش یک لیوان آب آورده بود، گفت "ماشین دارم، بیمارستان برویم؟"
جانباز خندید و گفت "نه پسرم، من به این راحتی ها نمی میرم"
خوشحال شدم؛ انگار مهربانی و انسانیت هم به این راحتی ها نمی میرد. بلند شدم که خداحافظی کنم و بروم. جانباز سر بلند کرد و گفت " راستی آن دوستم، واکسی خیابان فاطمی، یادت هست؟ سری هم به او بزن..."
منبع:سایت شخصی نگین حسینی
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/07/30ساعت 12:9  توسط خودم
|