تبليغاتX
وبلاگ شخصی علی اصغر محمدامینی - ایران و جزیره ایستر
بیان دیدگاه های اجتماعی,فرهنگی,سیاسی و اقتصادی

   

 

مترجم: محمد یلپانی

 

نوشته زیر بظاهر تنها در باره سر گذشت و سرنوشت بیش از هزار ساله مردم جزیره ایست بسیار کوچک بنام  ایستر. نقطه ای در جنوب  اقیانوس کبیر. با بیش از چند هزار کیلومتر فاصله از هر سو با نزدیکترین جزیره و یا هر گونه خشکی قابل سکونت دیگر. ولی مطالب آن، جدا از جذابیت ذاتی سرگذشت حبسِ –  در آنِ واحد - چند هزار انسان در آن محیط بسیار محدود، بمدت چند قرن و بدور از هر خبری از دنیای  بیرون، بیشتر مسمتسکی برای نویسنده بنام آن، آقای دیاموند (Jared Diamond)، استاد فیزیولوژی دانشگاه یو سی اِل اِی(UCLA)  کالیفرنیا و مولف چندین کتاب مشهور درباره تاریخ تحول انسانها جهت عبرت همه مردم ساکن این کره زمینِ اکنون بسیار کوچک شده ما می باشد. ما ساکنین  ایرانزمین نیز، اگر کمی در این نوشته تامل کنیم می توانیم  شباهت هایی در رفتار های کنونی خود و بالنتیجه عاقبت خودمان و یا لااقل سرنوشت فرزندان دلبندمان – آنهاییکه نخواهند توانست بموقع راهی کشور های دیگر شوند – با عاقبت مردم جزیره ایستر بی یابیم (م).

 

سه عدد از چند صد مجسمه های باقی ماند در جزیره ایستر

 

مقدمه: در طی تنها چند قرن، مردم جزیره ایستر موفق شدند تمامی فضای جنگل آنجا را از بین ببرند، همینطور تمامی گیاهان مفید و حیوانات آنرا برای همیشه نابود کنند و در نتیجه زندگی و اجتماع نسبتاً پیشرفته و پیچیده خود را به هرج و مرج و حتی به مرحله همنوع خوری برسانند. آیا اکنون ما، انسانهای امروزی نیز در همان مسیر افتاده ایم؟ 

 

یکی از راز های بسیار گیرای تاریخ بشری، علل ناپدید شدن بعضی از تمدن ها می باشد. کسی که توجهی به سازه های اکنون  رها شده از جمله مردم خِمِر [کامبوج]، مایا ها [ در امریکای مرکزی] و سرخپوستان آناسازی Anasazi)  ([در جنوب ایالات کلرادو و  یوتا ] که هر کدام در زمانهای بسیار دور زیستگاه های نسبتاً پیشرفته ای برای خود ایجاد کردند، بکند، بلافاصله برایش این سوال مطرح میشود که چرا کسانیکه زمانی قادر به ایجاد چنین اجتماعاتی با این ساختمانها بوده اند، آنها را رها کرده اند؟   

هر چقدر که فرهنگ مردم این تمدن ها برای ما ناآشنا باقی مانده اند، اما از آنجا که آنها نیز مانند ما انسان بوده اند بالاخره نابودی آنها ما را همانطور تحت تاثیر قرار میدهد که از بین رفتن حیوانات دیگر از جمله دیناسور ها. کیست که با اطمینان بگوید جامعه کنونی ما نیز روزی  همان سرانجام را نمی یابد؟ شاید روزی آسمان خراشهای نیویورک نیز مانند معابد آنکور وات [کامبوج] و تیکال [گواتمالا]  بصورت مخروبه در میان گیاهان خودرو  رها شوند و روی آنها خزه بروید.

 درمیان همه اینگونه تمدنهای اکنون محو شده، سرنوشت جماعت مردم ساکن جزیره ایستر، از همه مرموز تر  و منزوی تر باقی مانده  است. بیشتر تعجب کنونی ما بخاطر وجود مجسمه های سنگی بسیار عظیمی است که در میان یک  سرزمین متروکه و محقر بصورت پراکنده باقی مانده اند.  شاید هم این علاقه بخصوص ما بخاطر مردم آنجا میباشد، که هم قوم مردم سایر جزایر رومانتیک پلینزی، پراکنده در اقیانوس کبیر بوده اند.

داستانهای کشف این جزایر و زندگی بظاهر رومانتیک مردم این مجمع الجزایر، بخشی از خواندنی های دوران بچگی و جوانی نسل ما بوده است [مثلاً افسانه گیر افتادن  روبینسون کروزو در یکی از این جزایر. م]  . علاقه خود من  به این جزیره بر میگردد به شرح حال بسیار گیرای تور هیدردال (  Thor Heyerdahl) و سفر های اکتشافی  او با قایق کن تیکی  (Kon-Tiki) به این جزایر.

ولی توجه اخیر من به سر نوشت مردم جزیره ایستر دلیل دیگری، جدا از ماجراهای قهرمانی سفرهای اکتشافی داشته است. علاقه کنونی من در پی انتشار تحقیقات و آنالیز بسیار ریزبینانهِ آثار زندگی مردم  این جزیره، دوباره شروع شده است. نتایج کار رفیق من داوید استدمن (David Steadman    یک سنگواره شناس - همراه دیگر محققین که بطور سیستماتیک بقایای زیرخاکی انسانها، حیوانات و گیاهانی که زمانی در این جزیره زنده بوده اند را مطالعه نموده اند - اکنون نه تنها به تعبیرِ جدیدی از تاریخ این جزیره که خود داستانی عجیب است انجامیده، بلکه برای همه ما نیزحاویِ یک اخطار می باشد.     

جزیره ایستر با مساحتی برابر با تنها 160 کیلومتر مربع، روی کره زمین دور افتاده ترین ذره خاک قابل سکونت. در بخش جنوبی اقیانوس کبیر، با نزدیکترین قاره  امریکای جنوبی،  بیش از سه هزار کیلومتر و و نزدیکترین جزیره مسکونی 1600 کیلومتر  فاصله دارد.  موقعیت نیمه حاره این جزیره، در مدار 27 درجه جنوبی، یعنی تقریباً همانقدر در جنوب، که شهر هوستن [تکزاس] در شمال خط استوا قرار دارد به آن شرایط اقلیمی بسیار ملایمی میدهد و خاک آتشفشانی آن میتواند بسیار حاصلخیز باشد. این جزیره می بایست واقعاً یک پردیس کوچک، بدور از مسایل معمول در سایر نقاط دنیا باشد.   

جزیره ایستر نام خود را مدیون روز کشفش، مصادف با عید پاک (  (Easter توسط کاشف هلندی، یاکوب روگِوین (Jacob Roggeveen) در سال 1722 می باشد. در توصیف اولیه این کاشف، این جزیره نه بصورت یک بهشت، بلکه بصورت یک بیابان بنظر می آید. او مینویسد: " از دور فکر کردیم که این جزیره شنی می باشد. دلیل ما هم اینبود که بنظرمان علف های خشک شده و بقیه پوشش گیاهی سوخته به چشممان مانند شن می آمد. آن بیابان برهوت فقط میتوانست نشانه ای از فقر باشد".   

جزیره ای که روگِوین دیده بود فاقد حتی یک درخت یا یک بوته بلند تر از سه متر بود. گیاهشناسان امروزی 47 گونه مختلف از گیاهان بومی را در این جزیره شناسایی نموده اند که شامل انواع علفهای زمینی و با تلاقی و سرخس، دو گونه درختچه و نیز دو گونه بوته می باشند. با این پوشش گیاهی جزیره نشینان بومی آنجا در سرمای پر باد زمستان موادی قابل سوزاندن بمنظور گرم نمودن خود نداشتند. حیوانات بومی آنجا، از حشرات بزرگتر نبودند. حتی خفاش و پرنده زمینی و یا حلزون و مارمولک هم وجود نداشته است. مرغ، تنها حیوان بومی شده آنها بوده است. اروپاییانی که در طول قرون 18 و 19 گهگاه به این سر زمین رفت و آمد می کردند، جمعیت آنجا را در حدود 2000 تخمین زده اند که با توجه به حاصلخیز بودن بالقوه این جزیره بسیار کم بوده است. به تشخیص کاپیتان جیمز کوک (James Cook)  که در سال 1774 به آنجا رفته بود اهالی آنجا از قوم سایر جزایر اقیانوس کبیر بوده اند. زیرا یک مرد اهل تاهیتی، که در کِشتی کوک همراه او بوده است، میتوانسته با زبان پلینزی با بومیان این جزیره صحبت کند. با این حال برخلاف تجهیزات مردم دیگر جزایر پلینزی، آنهاییکه از این جزیره به کنار کشتی روگِوین و کوک می آمدند یا شنا کنان و یا بقول روگوین با بلم های "بسیار بد و شکننده" آمدند.  کوک مینویسد که این بلم ها  از کنار هم قرار دادن و بستن تکه هایی از چوب ساخته و در داخل با خار و خاشاک پوشیده  شده بودند. ولی چون آنها دانش و یا ابزار جلوگیری از نفوذ آب به داخل را نداشتند، بلم رانان مجبور بودند نیمی از وقت خود را صرف تخلیه آب نفوذی نمایند. این قایق های حد اکثر سه متری می توانستند تنها دو سر نشین داشته باشند و در تمام جزیره تنها سه یا چهار عدد از این وسیله آبرو وجود داشت.           

در زمانهای دور، آنهاییکه اولین بار از نزدیکترین جزیره مسکونی اقیانوس کبیر، پا به این جزیره گذاشتند مسلماً نمیتوانسته اند با چنین شناور های سستی این فاصله را طی نمایند و نیز نمیتوانسته اند برای ماهی گیری از ساحل دور شوند. جزیره نشینانی که روگِوین دیده بود کاملاً دور از محیط بیرونِ جزیره  زندگی میکرده اند و کاملا از اینکه انسانهای دیگری در بیرون محل زندگی آنها وجود دارند، بیخبر بودند. تمامی افرادی که از آن تاریخ به بعد پا به این جزیره گذاشته اند نتوانسته اند شواهدی بیابند که مردم این دیار با بیرون از محدوده خودشان، تماسی داشته اند. حتی یک اثر سنگی و یا کار دست محلیِ این جزیره، در نقاط مسکونی دیگری از این اقیانوس پیدا نشده است. همینطور شیئ یا موجودی که بجز توسط  خود بومیان اولیه و یا اروپاییان بعدی به آنجا راه یافته باشد، کشف نشده است. با اینحال خودِ مردم بومی بر این باور بوده اند که زمانی به یک قطعه خشکی غیر مسکونی (reef)  درفاصله 400 کیلومتری رفته اند - فاصله اییکه خارج از توان بلم هایی بوده که در زمان ورود اروپاییان در اختیار داشته اند. پس آنها چگونه به این لکه خشکی در میان اقیانوس رسیده بودند و اصولاً آنها در وحله اول از هر کجا که مبداشان بوده، چگونه به جزیره ایستر رسیده بوده اند؟    

مهمترین جنبه قابل رویت این جزیره مجسمه های عظیم سنگی است که 200 عدد از آنها روی سکوهای سنگیِ همانقدر با عظمت، در امتداد  ساحل ردیف شده بوده اند. لااقل 700 مجسمه دیگر در مراحل مختلف تکامل و در محل های تراشیدن و یا در بین راه تا ساحل، آنطور رها شده اند، که گویی سازندگان آنها و کسانیکه مشغول حمل آنها بوده اند یکباره تمام ابزار کار خود را  رها کرده ور رفته اند. محل ساخت بیشتر این مجسمه های تا 10 متر ارتفاع و بیش از 80 تن وزن، در نقطه ای از کوهی بوده و بطریقی به مکانهای نهایی، تا 9 کیلومتر دورتر حمل شده اند. بعضی از مجسمه های رها شده حتی تا 20 متر ارتفاع و 270 تن وزن دارند. سکو های زیر این مجسمه ها نیز بسیار عظیم هستند: به طول 170  و ارتفاع 3 متر و هر کدام حدود 10 تن وزن دارند.

خودِ روگوين تعجبش را از مشاهده این مجسمه ها چنین گزارش نموده است: "این سنگواره ها ما را شگفت زده کرد، زیرا نمیتوانستیم بفهمیم این مردمی که نه چوبی محکم در اختیار داشتند تا بتوانند ابزار مورد نیازشان را بسازند و نه طنابهای کلفت و قوی، چگونه موفق شده اند چنین سازه ها را بر پا کنند". روگِوین می بایست اضاف مینمود که آنها چرخ هم در اختیار نداشتند و همینطور حیوانات قوی برای کشیدن هم در جزیره موجود  نبود و تنها زور بازوی خود اهالی وجود داشته است. چگونه این مجسمه ها قبل از اینکه بر افراشته شوند، کیلومتر ها بر روی زمین کشیده شده بودند؟ شگفتی دیگر اینکه این مجسمه ها که در سال 1770 هنور بر پا بوده اند تا سال 1864 توسط خود جزیره نشینان سرنگون شده بودند. علت ساخت آنها چه بوده  است و چرا یکباره ساخت آنها متوقف شده ؟

برای روگِوین وجود این مجسمه ها نشانه ای بود از اینکه زمانی در این جزیره اجتماعی دیگر از آنچه که او در سال 1722 مشاهده کرده وجود داشته است. صرفاً ابعاد این مجسمه ها نشانگر آن بوده که روزگاری در آنجا جمعیتی بیش از 2000 نفر وجود داشته است. چه بسر آنها آمده ؟ مضافاً، اجتماع آنزمان آنها بایست بسیار سازمان یافته بوده باشد.

 منابع مفید این جزیره در سراسر جزیره پراکنده بوده است: صخره های مناسب برای ساخت این مجسمه ها از محلی بنام  رانو راراکو  (Rano Raraku ) نزدیک شمال شرقی جزیره، سنگهای قرمز رنگ که برای تاج بعضی از این مجسمه ها بکار رفته اند از محله پونا پاو  (Puna Pau ) در جنوب غربی و سنگ های بکار گرفته شده برای ابزار سنگتراشی از بخش شمال غربی می آمده. بهترین زمین های کشاورزی در جنوب و شرق و بهترین محل برای ماهیگیری در سواحل شمال و غرب جزیره قرار داشته است. استخراج و پخش همه اقلام مورد نیاز مردم سازنده این آثار نیاز به وجود یک سازمان سیاسی نسبتاً پیچیده ای داشته است. به سر این سازمان اجتماعی چه آمده است و  چنین سازمانی اصولاً چگونه در یک بیابان برهوت بوجود آمده بوده است؟ 

در طول دو الی سه قرن رازهای جزیره ایستر منجر به نگارش تعداد بیشماری کتب نظری و فرضیه ای شده است. اروپاییان زیادی باور نداشته اند که مردمی از نژاد پلینزی که آنها را تنها وحشیانی می پنداشتند قادر به ساخت این مجسمه ها و پایه های سنگی بسیار زیبای آنها بوده باشند.

در سال  1950 هایدردال، محقق معروف نروژی، مصِر بود که زمانی جزایر پلینزی را مردمِ سرخ پوست پیشرفته تر، از سمت  امریکا اشغال کرده اند که قبلاً زندگی اجتماعی پیشرفته خود را از دنیای قدیمِ اروپا گرفته اند. سفر های معروف هایدردال با قایقی ساخته شده از چوب سبک بالزا  از سواحل امریکای جنوبی به سوی شرق و جزایر پلینزی، امکانپذیریِ فرضیه تماس بین انسانهای دو سوی اقیانوس کبیر را نشان داد. شاید جالب تر از نظر هایدردال، اعتقاد راسخ نویسنده سویسی اِریش فون دنیکن  (Erich von Daeniken)  بود که ادعا داشت این مجسمه ها  توسط موجودات باهوشی که از بیرون کره زمین در آنجا پیاده شده و بعداً دوباره آنجا را ترک کرده اند، ساخته شده اند.

واقعیت اینستکه هردو، هایدردال و دِنیکن برای نظرات خود دلایل اثبات شده زیادی را ارائه میدهند مبنب بر اینکه مردم ایستر نه از امریکا، و یا از فضای خارج، بلکه از همان نژاد مردم سایر این مجمع اجزایر در اقیانوس کبیر می باشند و همگی آنها زمانی از سواحلِ آسیا این راه دراز را پیموده اند و فرهنگ آنها (از جمله مجسمه های آنها) از گونه  فرهنگ مشترک پلینزی می باشد [ظاهراً مجسمه های مردم سایر جزایر چوبین و بسیار کوچکتر بوده اند. م]، را نادیده گرفتند. همانطور که کاپیتان کوک متوجه شده بود، زبان آنها از  ریشه گویش رایج در هاوایی و جزایر مارکِِز در پلینزیِ شرقی میباشد. گویشی که پس از سال 400 میلادی به علت انزوا لغاتش دستخوش تغییرات مختصری گردیده. قلابهای ماهیگیری و ابزار برشی سنگیِ آنها بسیار شبیه آنچه که در زمانهای قدیم در جزایر مارکِز بکار میرفته بوده اند. سال گذشته تست دی اِن اِی  (DNA) که روی 12 اسکلت مردم ایستر انجام شد نیز نشان داد آنها از نژاد سایر مردم پلینزی می باشند. مردم ایستر مانند سایر مردم این جزایر موز، تارو (گیاهی نشاسته ای)، سیب زمینی شیرین و توت کاغذی کشت میکرده اند. تنها حیوان پرورشی آنها مرغ، از نوع رایج آن در سایر جزایر،  همراه با موش های صحرایی بوده که همزمان باورود آنها به این جزیره بطور قاچاق با قایق ها آمده  بوده اند.     

به سر این ساکنین اولیه چه آمده است؟ فرضیه های آب و تاب یافته اولیه باید جای خود را به یافته های محققین سخت کوش کنونی بدهند: باستانشناسی کلاسیک، گردهِ بذر و سنگواره شناسی مدرن.

از زمان سفر های  اکتشافی هایدر دال  تا کنون حفریات در جزیره  ادامه داشته است. نتایج تاریخنگاری از راه کربن رادیو اکتیو نشان از فعالیت انسانی میدهد که از سال  400 تا 700  پس از میلاد شروع میشود. این دوره با تاریخ سال 400 زبان شناسان همخوانی قابل قبولی دارد. دوره مجسمه سازی انسانها بین سالهای 1200 تا 1500 به اوج خود میرسدو در سالهای بعدی، اگر هم بوده، تعدادی کم. بر اساس مطالعه مراکز تراکم زیستی، اغلب باستانشناسان هم عقیده اند که جمیعت آنجا تا 7000 نفر بوده است. ولی بر اساس ابعاد جزیره و حاصلخیزی آن میتوان تخمین زد که تا 20000 نفر نیز میتوانسته اند با شرایط موجود، در آنجا زندگی کنند.   

باستانشناسان با هدف بازسازی، روشهای مجسمه سازی در شرایط قدیمِ این جزیره، را بطور  آزمایشی اجرا کردند که طی آن بیست تن از بازماندگان بومی آنجا با کمک تنها اسکنه و یا قلم های شجره ای، توانستند ظرف یکسال یکی از بزرگترین مجسمه ها را بتراشند. اگر آنها بقدر کافی چوب و تخته و طناب میداشتند، تعداد چند صد نفر میتوانسته اند این مجسمه را روی تنه های درختان به محل نصب نهایی آن حمل و سپس با کمک اهرم های چوبی، به حالت ایستاده  در آورند.  طناب را می توانستند از الیاف بعضی از گونه های درختچه های بومی بنام هاوهاو  ( hauhau، نوعی درخت زیرفون)  تهیه نمایند. برای کشیدن یک مجسمه به صدها متر طناب نیاز بوده است. این گونه درخت اکنون در جزیره نایاب است. آیا این جزیرهِ اکنون لم یزرع زمانی این همه از این نوع درخت داشته است؟ برای یافتن جواب این سوال میتوانیم روش گردهِ بذر شناسی را بکار بریم. برای این منظور ستونی از خاک را از عمق یک لجنزار و یا برکه ای با مته مخصوص بیرون می آورند. قسمت بالای این ستون حاوی آخرین رسوبات و قسمت انتهایی آن رسوبات زمان قدیم را با خود به همراه می آورد. سِِن هر کدام از لایه ها را می توان با روش تاریخ نگاری کربن رادیو اکتیو  شناسایی نمود. آنوقت کار اصلی و سخت شروع میشود: آزمایش ده ها هزار گردهِِ ریز بذر در زیر میکروسکوپ، شمارش آنها و شناسایی گونه گیاهی که آنرا بوجود می آورده، در مقایسه با گیاهان امروزی. این کار را دو محقق خسته چشم، بنام های جان فلنلی از دانشگاه ماسی، در زلند نو و خانم سارا  کینگ از دانشگاه هال، در انگلستان  انجام دادند. زحمات قهرمانانه این دو نفر به دیدگاهی جدید در صحنه بیولوژیک حاکم بر این جزیره - قبل از شروع تاریخ انسانی آن - منجر شد. تقریباً 30000 هزار سال قبل از ورود انسان  به جزیره تا دوران اولیه سکونت مردم پلینزی، آنجا یک بیابان برهوت نبوده است. آنجا جنگلی با درختان قابل رشد در محیط های نیم حاره بوده است و پوششی برای بوته ها و درختچه ها و علف های مختلف. در این جنگل درختان گل داوودی، درختچه های هاوهاو، همان ها که سکنه بعدی آنها را به طناب تبدیل نمودند، درختان "تورومیرو" با چوب فشرده مناسب جهت تولید آتش، و پراکنده ترین درخت، نوعی نخل بوده که اکنون در این جزیره دیگر موجود نمی باشد. این نخل شبیه گونه نخل شرابیست که هم اکنون در کشور شیلی میروید و به ارتفاع بیش از  25 متر و قطر دو متر میرسد. این درخت بلندِ  بی شاخه برای حمل و بر پا داشتن مجسمه ها و همینطور برای ساختن قایق ها و شناور ها بسیار مناسب بوده است. این درخت یک منبع تغذیه ای بسیار مناسب نیز بوده است. گونه مشابه آن در شیلی میوه های خوراکی بسیار خوبی میدهد، همینطور از شیره آن شربت، شکر، عسل و حتی شراب میسازند.          

اهالی اولیه ایستر تنها به میوه این درخت قناعت نمی کرده اند. حفاری های جدید دیوید استدمن David Steadman  - از موزه ایالتی نیو یورک- تصویری از حیواناتی که در آنجا موجود بوده اند نیز به ما میدهد که همانند نتایج تحقیقات فلنلی و کینگ در باره نباتات، شگفت آور هستند. انتظارات ابتدایی استدمن از ایستر، براساس آنچه  او در سایر جزایر پلینزی میشناخت، بنا شده بودند.  در این جزایر در محل های باستانی مورد بررسی، ماهی غذای اصلی بوده است و عموماً بیش از 90 درصد زباله های اعصار قدیم از استخوان های آنها تشکیل میشود. اما در ایستر که آب و هوایش سرد تر از سایر جزایر است،  صخره های مرجانی که معمولاً برای ماهی ها زیستگاه مناسبی می باشند وجود ندارند و نیز سواحل صخره ای آن امکان ماهی گیری در عمق کم را فقط در چند نقطه فراهم میکند. در نتیجه، در این جزیره فقط یک چهارم زباله های دیرین (از 900 تا 1300 میلادی) استخوانهای ماهی می باشند. در مقابل یک چهارم زباله باقیمانده های استخوانی از خوک های دریایی نوعی دلفین( porpoises)  می باشند.    

در هیچ جای دیگر پلینزی استخوان خوک های دریایی (دلفین)  بیش از یک درصد دور ریز خوراکی را تشکیل نمی داده. ولی در اغلب جزایر پلینزی آثار زیادی از پرندگان و پستانداران مانند مرغانی عظیم که قادر به پرواز نبودند باقی مانده است. مثلاً،  در زلند جدید مرغی بوده با نام مآوس  (maos)  با ابعادی به اندازه  بوقلمون و بزرگتر تا چهار متر قد  و در جزایر هاوایی غاز هایی بهمان بزرگی، بخشی از غذای آنها بوده است. ساکنین بیشتر این جزایر میتوانستند غذای خود را با گوشت خوک و سگ  نیز تقویت کنند. گونه های دلفین در اطراف ایستر معمولاً حدود 80 کیلو وزن دارند ولی چون آنها معمولاً دور از ساحل می گردند شکار آنها تنها با کمک نیزه ممکن است و نه از طریق قلاب انداختن از ساحل. لذا برای شکار آنها به قایق های قابل استفاده در آبهای دور از ساحل احتیاج بوده است. ساخت اینگونه قایق ها تنها با چوب درخت نخل امکانپذیر بوده است. 

طبق مشاهدات استدمن، ساکنین پلینزی علاوه بر گوشت دلفین از گوشت مرغان دریایی نیز به وفور استفاده مینموده اند. دور بودن جزیره ایستر و نبودِ دشمنان، مکان و استراحتگاهی بسیار مناسب برای تخم گذاری مینموده است. لااقل تا اینکه انسان به آنجا پا گذاشت بیش از 25 گونه از این مرغانِ مهاجر به آنجا پرواز میکرده اند. احتمالاً این جزیره در میان تمام جزایر دیگر اقیانوس بیشترینِ این گونه میهمانان را داشته است. علاوه بر این مرغان هوایی، گونه های مرغان غیر پروازی نیز خوراک انسانهای اولیه این جزیره بوده اند.  استدمن 6 گونه از این مرغان را، از جمله طوطی ها را در پسمانده های غذایی ساکنین ایستر یافته است. 

احتمالاً آشِ این مرغان با چاشنی موشان صحرایی همراه بوده است. برخلاف سایر جزایر، در ایستر استخوانهای موش بیش از  استخوان های آبزیان یافته شده است. در نتیجه می توان گفت که خوراک گوشتی ساکنین ایستر تشکیل میشده است از دلفین، مرغان دریایی و زمینی و موش. استخوانهای کمی نیز از سگ های دریایی (seal)  دیده شده است. همه این مواد خوشمزه می بایستی در اجاق هایی با چوب جنگل های جزیره پخته می شدند.  

چنین آثاری، بما اجازه میدهند برای خود تصویری از بهشتی، که این جزیره 1600 سال قبل، در موقع ورود اولین ساکنین آن که پس از طی نمودن مسافتی دراز با بلم هایشان به آن پا گذاشتند، نزد خود  متصور شویم. پس در این فاصله آنرا چه شد؟ نتایج آزمایشات گردهِ بذر و استخوان شناسی جواب ترسناکی  را بما میدهند.  

آزمایشات گردهِِ بذر شناسی نشان میدهند که از بین رفتن پوشش جنگلی. تنها  چند قرن بعد از شروع زیستن انسان در آنجا، در سال 800 میلادی، خیلی پیشرفته بوده است. باقی مانده های ذغال چوب، چاله های زباله را پر میکنند. بتدریج با کاسته شدن مقدار ذغال چوبِ درختان نخل و درختچه ها، آثار علف های سوخته که در جزیره جای درختان را میگرفته اند، زیاد میشوند. کمی بعد از سال 1400 درخت نخل دیگر وجود نداشته، نه تنها چون همه آنها را انسانها بریده بودند، بلکه تخم آنها را نیز موشهای فراوان شده در جزیره، سوراخ می کرده اند. آنها دیگر برای کشت دوباره بدرد نمیخوردند. اگر چه درختچه پاوپاو در زمان ورود اروپاییان هنوز وجود داشته، تعداد آنها آنچنان کم شده بودند که دیگر برای تهیه طناب کافی نبوده اند. در زمان ورود هایدردال تنها یک عدد درختچه تورومیروی خشکیده در آنجا وجود داشته است.   

قرن 1500 نه تنها پایان درخت پالم ایستر، بلکه نیز پایان کل جنگل آنجا را رقم میزند. تقدیر تلخِ آن بتدریج ، در طی دورانی شروع به شکل گیری کرد، که ساکنین، جنگل را به باغچه و کشتزار تبدیل نمودند، در دورانی که آنها درختانِ نخل را به قایق تبدیل و یا از آنها برای انتقال مجسمه ها استفاده می نمودند و یا برای سوخت بکار می بردند و در همان زمانهایی که موشها بذر ها را میخوردند و پرندگان بومی، که به گرده افشانی گیاهان کمک میکردند، یکی پس از دیگری راهی مطبخ ساکنین می شدند. این تصویرکلی، یکی از افراطی ترین نمونه های تخریب جنگلها در جهان می باشد: تمام جنگل نابود شده و بیشتر گونه های درختیِ آن منقرض گردیدند.

روند نابودی حیوانات این جزیره نیز به همین ترتیب افراطی بوده است. بدون استثناء،  همه گونه های مرغان زمینی بومی نابود شده اند. حتی به آبزیان صدفی روی صخره های دریا آنچنان آسیب های جبران ناپذیری وارد آمده بود که انسانها به حلزون های بسیار کوچک دریایی روی آورده بودند. کم کم در حدود قرن 15، استخوان های دلفین ها دیگر به زباله دانها راه نمی یافتند. چون دیگر درختی برای ساختن قایق موجود نبوده، کسی نمیتوانسته با نیزه سراغ دلفین ها برود. بیش از نیمی از دسته های پرندگان دریایی برای تخم گذاری دیگر به جزیره نمیآمده اند..

بجای این منابع گوشتی، ساکنین جزیره حالا همٌِ خود را در راه پرورش مرغ اهلی، که تا آنزمان منبع اصلی پروتئین آنها نبود، بکار بردند تا اینکه بالاخره به بزرگترین منبع موجود گوشت روی آوردند: هم نوع خوری! از آن به بعد استخوانهای انسانها  نیز بخشی از محتوی زباله دانهای آنها شده بود. داستانهای باقی مانده از مردم ایستر مملو اند از خاطرات انسان خوری. مثلاً یک ناسزا گویی رایج بین آنها اینستکه: "مزه گوشت مادرت را هنوز میان دندانهایم حس میکنم". با نبود هیزم برای پختن این غذا های نوین، آنها به سوزاندن باقی مانده نی شکر و علف روی می آوردند.

همه این ها نقلی هماهنگ از فروپاشی یک اجتماع می باشد. اولین ساکنین جزیره ایستر  با مکانی حاصلخیز، وفور مواد غذایی، مقادیری زیاد مواد و ابزار ساختمانی و محل  کافی و تمام پیش شرط ها  برای یک زندگی خوب، روبرو شدند. آنها تولید مثل کردند و زیاد شدند.    

بعد از چند قرن، مانند سنت دیگر مردم پلینزی آنها شروع به ساختن مجسمه ها کردند . با گذشت سالها، گروه های مردم، احتمالاً در رقابت با یکدیگر و برای نشان دادن جلال و قدرت و ثروت گروه خود، مجسمه های بزرگتر و بزرگتری می تراشیدند و آنها را با تاجهای ده تنی از سنگی قرمز رنگ، مزین مینودند.  ( مشابه این دیوانگی را فرعون های مصری داشته اند. آنها یکی پس از دیگری اهرامهای بزرگتری میساختند. همین حالا در نزدیکی منزل من،  غولهای ثروتمند فیلمهای هولیوود، برای نشان دادن ثروت و قدرت خود قصرهایی، یکی بزرگتر از دیگری میسازند. یکی از آنها، آرون اسپلینگ (Aaron Spelling)   با ساخت خانه ای با مساحت 5500 متر از قصر رقیب خود با  500 متر مربع پیشی گرفته است.  تنها چیزی که این قصرها نسبت به مجسمه های ایستر کم دارند همان تاج های قرمز رنگ ده تنی هستند). مطمئناً  در جزیره ایستر، مانند امریکای مدرن، جامعه با یک سیستم سیاسی بسیار پیچیده، بهم نگهداشته می شد تا اهالی بتوانند منابع موجود را بین خود تقسیم نموده و اقتصاد یک سوی جزیره را با آنسوی آن هماهنگ نگهدارند.  

نهایتاً ساکنان فزونی یافته ایستر شروع کردند درختان جنگلی را سریعتر از آنچه که از پس  آنها میروئیدند قطع نمایند. طبیعتاً جنگل از بین رفت. چشمه ها و جویبار ها خشکیدند. چون باد و تابش خورشید زمین ها را می خشکانید و باران خاکهای حاصلخیز را بدریا میشست، بازده محصولات کشاورزی سال به سال کمتر می شد. دیگر مردم کم کم با مشکل می توانستند شکم خود را سیر کنند و زندگی دیگر راحت نبود. سری بعدی مجسمه ها با گونه های  فرورفته  و دنده های  نمایان، بوضوح نشانگر وضع جدید ساکنین جزیره میباشد. 

با از بین رفتن غذای اضافی، مردم دیگر نمیتوانسته اند سرکردگانِ گروه ها و کشیشان را که مدیریت یک جامعه پیچیده را بعهده داشتند، سیر کنند.  هنگام روبرو شدن با اروپاییان، بازماندگان از هرج و مرج و از بین رفتن حکومت مرکزی سخن میگفتند و اینکه چگونه یک گروه نظامی قدرت را از دست روسای موروثی گرفته اند. نوک های تیز نیزه های سنگیِ جنگجویانِ سده های 1600 و 1700  هنوز هم در سطح جزیره پراکنده هستند. در طی قرن 18 جمیعت ناگهان فروریخت و به کمتر از یک چهارم تا یک دهم کاهش پیدا کرد. مردم از دست دشمنان خود به غار ها پناه بردند. در حدود دهه 70 قرن 18،  هر گروه موجود، سعی نمود مجسمه های گروه دیگر را سرنگون  و سر آنها را از بدن جدا نماید. آخرین مجسمه را در سال 1864 سرنگون کردند.

 همانطور که سعی میکنیم فروپاشی اجتماع و تمدن ایستر را برای خود مجسم کنیم از خود سوال میکنیم: چرا آنها به اطراف خود نگاه نکردند تا متوجه پیامد رفتار خود شوند و قبل از اینکه دیر شود چاره ای را بجویند؟ آنها وقتی آخرین درخت نخل را از بن بریدند چه حسی داشتند ؟

تصور من اینستکه فاجعه یکباره و بصورت انفجاری رخ نداده، بلکه تدریجی و با ناله همراه بوده است. بالاخره واقعیت اینستکه صد ها مجسمه ناتمام را که در سراسر جزیره بحال خود رها شده اند. جنگلی که چوب لازم برای حمل و بر پا داشتن مجسمه ها و الیاف طناب سازی را تامین میکرده، یکروزه غیبش نزده.  بلکه بتدریج و در طی دهه ها نابود شده است. شاید جنگ های داخلی کار تکمیل مجسمه سازی را مختل کرده و شاید هم روزی وقتی آخرین طناب یکباره برید کار حجار ها هم تمام شد. در این میان هر کدام از ساکنین، که به دیگران نسبت به  مخاطرات  برهوت آتی، تذکر میداده، مورد خشم و طرد همه آنهاییکه منافع خود را در ادامه مجسمه سازی میدیدند، قرار میگرفته اند. افرادی که هم اکنون در شمال غرب امریکا مشغول بریدن و انداختن آخرین درختان تنومند جنگل های بومی امریکا هستند واپسینِ افراد از سلسلهِ درازِ درخت اندازانِ این کشور هستند. در طی این همه سالها تغییرات پوشش درختان بسختی دیده میشده اند چون گاهی هم درختان جدید در جا ی آنها میروئیده اند. فقط پیران اجتماع، وقتی بدوران بچگی خود- ده ها سال قبل-  می اندیشیده اند، خاطراتی از وضع پیشین داشته اند و ممکن است تغییرات را میدیده اند ولی بچه های آنها در  داستانهای نسلهای پیشین تنها افسانه ای میشنیده اند و حرف های نسل پیشین را همانقدر درک میکرده اند که فرزند 8 ساله خود من حرفهای مادرش و مرا نسبت به توصیف ما از شهر سی سال قبل لوس انجلس باور میکند.

برای نسلهای مختلف مردم ایستر تعداد درختان کاسته شده تدریجی و اهمیتشان در زندگی آنها نیز بتدریج کمتر میشده است. زمانی که نوبت بریدن آخرین درخت نخل میوه دار رسید، خود آن و میوه اش دیگر اهمیت اقتصادی نداشته اند. بعد از آن فقط درختان بدون میوه باقی مانده بودند که هر سال تعدادی از آنها نیز بریده میشده اند تا اینکه درسالهای بعد، وقتی نوبت درختچه ها و بوته ها سر رسید. دیگر کسی انداختن آخرین درخت به ثمر نرسیده را هم نمیدید. 

  

تا اینجا، سرگذشت جزیره ایستر باید برای ما بطور تکاندهنده ای واضح باشد. امروز نیز افزایش جمیعت دنیا ما را  رو در روی با کم شدن منابع قرار داده است. ما نیز مانند مردم ایستر جایی برای فرار نداریم. مانند آنها که وسیله ای برای فرار از آن جزیره بداخل اقیانوس نداشتند ما هم نمیتوانیم از این کره زمین به داخل فضا فرار کنیم. اگر این راه فعلی را ادامه دهیم بزودی ماهم دریا ها را از ماهی های موجود تهی خواهیم کرد، جنگل های مناطق حاره را درو،  سوخت های فسیلی را مصرف کرده، و تا وقتی که فرزند من به سن فعلی من برسد بیشتر زمین های حاصلخیز را آلوده کرده ایم.

هر روز در روزنامه ها در باره مردم گرسنه کشورهایی مانند افقانستان، لیبریا، رواندا، سیرا لئون، و یا زئیر میخوانیم که در آنجا گروهی هایی با زور ثروتمند شده اند. با کاسته شدن از خطر جنگ های اتمی که میتوانسته اند زندگی ما را یکباره به آخر برسانند دیگر مانعی در راه نیست که ما را وادار به تغییر مسیر کند. خطر و ریسک ما امروزه سیر سقوط تدریجی ، همراه با نالیدن می باشد. همه راه های اصلاحی توسط گروه های ذینفع، دولتهایی که مدعی هستند فقط خوب ما را مد نظر دارند و انسانهاییکه آنها را - یکی پس از دیگری - انتخاب می کنند و  رهبران اقتصادی جامعه مسدود می شوند همه آنها نیز حق دارند که همه تغییرات بزرگ نزولی را از سالی به سال دیگر نادیده بگیرند. تنها هر سال تعداد انسانها روی کره زمین بیشتر می شوند و منابع مورد نیاز آنها کمتر. خیلی راحت است که چشمان خود را ببندیم یا اینکه تسلیم سرنوشت شویم. اگر تنها چند هزار تن ساکنین ایستر، مجهز با اسلحه های سنگی و زور بازو هایشان، موفق شده اند جامعه خود را نابود کنند، چرا میلیاردها انسان مجهز به انواع ابزار فلزی و ماشین های پر قدرت نتوانند کاری بس نابود کننده تر را پیش ببرند؟

اما در اینجا یک فرق اساسی وجود دارد. مردم ایستر کتاب نداشتند و از تاریخ نابودی جوامع خبری نداشتند. اما برعکسِ مردم آن جزیره، ما دارای تاریخ هستیم. از آنچه که گذشته، اطلاع داریم و این میتواند ما را نجات دهد. امید اصلی من برای نسل پسرم اینستکه ما اکنون شروع کنیم  از سرنوشت شومِ جوامعی مانند ایستر یاد بگیریم.

 

 

از سرنوشت شوم جزیره ایستر تا سرنوشت ؟؟؟؟؟ "جزیره" ایرانزمین

از پس لرزه های فکریِ مترجم:

 در دوران مدرسه، بدون اینکه بدرستی مفهوم میلیون و ایران را بدانم، میشنیدم که ایران 15-16 میلیون نفر جمعیت دارد و مساحت آن یک میلیون کیلومتر مربع می باشد. از آنزمان نزدیک به 6 دهه گذشته است و جمعیت ایران، بدون اینکه دامنه مرز های این ایرانِ خشک، گسترش یافته باشد و بدون اینکه میزان بارندگی در آن افزایش پیدا کرده باشد به بیش از 70 میلیون نفر رسیده است. در آن دوران منزل ما حوضی داشت و آب انباری که اولی سالی چند بار تخلیه و دومی فقط چند بار از نو صرفاً با آب جوی پر میشد. برای حمام هفتگی به بیرون از خانه میرفتیم. اما ظاهراً بزرگتر ها آنزمان با آب مصرفی دست و دلباز تر شده، خزینه صرفه جو را کنار گذاشته و آنرا  با دوش جایگزین کردند. ضمناً هر که وسعش را داشت برای آب آشامیدنی  خود آب قنات ( "آب شاه" ) میخرید. غذای روز هنوز در آشپز خانه های دود گرفته روی اجاقهای هیزم سوز پخته میشدند، برای اغلب تهرانی ها چراغ برقی هم تازگی های خودش را داشت. زمستانی های پر برف آنزمان را هم، همه خانواده در یکی از  اطاق های خانه و زیر لحاف در چهار سوی یک کرسی دورهم  بسر میبردیم. معمولاً مردم پیاده سر کار میرفتند و من هم نیز بهمان ترتیب با پاهای خود بمدرسه. اتوبوس بود ولی با درشکه در رقابت.

کم کم تمامی آنچه که امروزه داریم و یا آرزوی داشتن آنها را در سر میپرورانیم و به لزوم داشتن آنها بطرق مختلف تشویق میشویم، به میان ما رسوج کردند. ولی اگر با خودمان صادق بمانیم - مانند مردم جزیره ایستر که در هیچ مرحله ای هنگام قطع درختان نخلِ خود برای بر پا داشتن آن مجسمه ها سوالی نکردند - برای ما نیز اهمیتی ندارد، که این همه خواسته های بیشتر و جدیدتر  ما - که اثرات کسب آنها دست کمی از ساخت و حمل آن مجسمه ها ندارند - از کجا تامین میگردند. دیدیم که شریان زندگی مردم ایستر همان درختان جنگل آنها بودند. در مورد ما نفت و گاز  زیرِ زمین است که به کمک خواسته های فزاینده ما رسیده اند. این نفت و گازِ،  میلیونها سال بر همه ما پنهان زیر خاکها و آبهای ایرانزمین مدفون مانده بودند. این منابع اکنون به ما امکان میدهند که بجای استفاده از چشمه و قنات های سنتیِ دوران کودکی من، از طریق چاههایِ - سال بسال - عمیقتر به منابع آبی جدید تر دست یابیم و چشمه ها و قناتها را خشک و تبدیل به متروکه کنیم. رودخانه ها را سد بسته و آبهای  آنها را در جهتِ نیاز های روز افزون زندگی خود منحرف نماییم. با صرف انرژی های کلان زمین های کشاورزی خود را به خانه هایی بس زیباتر از نوع کاه گِلی زمان های گذشته، کارگاهها  و کارخانه ها مبدل کنیم. بالاخره با وجود همه این کارگا هها، برای رفع نیاز های افزاینده مان، در قِبال فروش نفت و گاز، مقادیر زیادی از همه نوع مواد خوراکی، پوشاکی و بخصوص زینتی از خارج وارد نماییم.

جنگل های کمی که زمانی داشتیم نیز، بسرعت سر گذشت همان زمین های کشاورزی را می یابند. تنها  60 سال پیش- از رشت تا ساری – سراسر دو طرف جادهِ هنوز خاکیِ کنارهِ دریای خزر را جنگلهای انبوه - درنظر یک بچه تهرانی، بسیار هولناک - پوشانده بودند. کم کم همه این مسیر به مزرعه برنج، باغ مرکبات و شهر های کوچک و بزرگ تبدیل شد تا اینکه واردات برنج و میوه با پول نفت از خارج برایمان راحتتر و حاوی منافع بیشتری از  ادامه کشت برنج و باغداری برای ما گردید. در نتیجه، زمین های کشاورزی با سرعت بیشتری به زیر ویلا و کارگاه سازی میروند.

دیدیم که تا زمانی بخش مهمی از غذای ساکنین ایستر را دریای اطراف تامین میکرده است؛ تا اینکه دیگر درختی برای ساخت قایق برای رسیدن به دریا در اختیار نداشتند. ما راه دیگری را در پیش گرفته ایم. دریا های شمال خود را با فضولات انسانی و جنوب را با فضولات نفتی خود آنچنان آلوده می کنیم تا اینکه بزودی آنها آبزیانی برای صید نداشته باشند.

به جزیره ایستر زمانی علاقمند شدم که خواندم در سالهایی چند، پس از  کشف آن در سال 1722، اروپاییان زیاده خواه شروع ببردن مردم آنجا، که حتی زمانی موفق شده بودند برای خود خط اختراع کنند، بعنوان برده، به معادن طلای امریکای جنوبی ببرند و در آنجا این قوم را که حدود دوازده قرن همه سختی های تنهایی را پیروزمندانه تحمل کرده بود، اکنون در اثر گرسنگی و ابتلا به امراض اروپایی بالاخره - مانند بسیاری دیگر از اقوام نو تحت تسلط خود -  از پا درآوردند

 

.  

نمونه ای از معدود نوشته های مردم ایستر

 

 اما با خواندن مقاله آقای دیاموند اما، برایم  روشن شد که برای برای سقوط یک اجتماع بشری و حذف شدن قومی از تاریخ، نیازی به وجود دشمنان خارجی و نقشه های دژخیمانه آنها نیست. انسانها میتوانند با عدم دور اندیشی و زیاده خواهی خود، خود نیز به استقبال نابودی روند. برای منهم واضح است که ایرانزمین مانند ایستر جزیره نیست، ولی سرگذشت اکثریت ساکنین آن میتواند مانند مردم ایستر ناگهان، با گردشی نه غیر قابل پیش بینی، همانقدر دوری  شوم بگیرد، زیرا که وقتی بتدریج نفت و گاز تمام شوند و آبها و زمینها همه آلوده، همگیِ دهها میلیون ساکنین آن نمیتوانند برای فرار از گرسنگی - چون مردم افریقای امروزی - از حصار مرزها  فرار کرده و به اجتماعات دیگر روی آورند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 11:22  توسط خودم  | 

POWERED BY: BLOGFA.COM